تبليغاتX
. دلتنگی های کودکانه

دلتنگی های کودکانه

من از چيزي ... از حسي ناشناخته پرم. حس مي تواند به بار بنشيند اما من به نجوايش گوش نمي دهم. و من منتظر مي شوم تا برسد. زمان آن، زمان من، زمان ما هنوز فرا نرسيده است ... زندگي ام شده است رفتن. رفتن و باز هم رفتن . و فاصله را دوست گرفتن... فاصله.

من به انتظار مي نشينم. ارام. اما تاب تو در آينه مي افتد و همه چيز خاموش مي شود. و همه چيز مفهومش را از دست مي دهد. همه چيز جز درد. تو نمي بيني. تو نيستي ... تو نبوده اي ... و هراس هست. هراس. و من نمي توانم در اينه نگاه کنم. مي دانم. اينجا بازگشتن و رفتن تبديل مي شوند به هجاهايي نامفهوم و خالي. تکرارشان کن! يکبار ديگر! مي بيني ... عين طرفهاي خالي به هم مي خورند و مي شکنند. خالي. من خالي را دوست مي گيرم. ومن همه چيز را در راه گم مي کنم. همه ي مفاهيم را. من به تصوير تيره ي دستهايم روي اينه نگاه ميکنم ... با ان خطوط شکسته ي عميق. و هراس در گوشه ي چشمهايم به اشک مي نشيند. گاهي فکر مي کنم که اصلا ايا آن روز فرا خواهد رسيد ... آيا روزي بر خواهم گشت؟

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت17:49توسط لیلا | |

زمان با چنان سرعتی میگذرد که گاهی فکر می کنم که تنها ساعاتی از آن را زندگی می کنم. جمعه ای خاکستری می رود و جمعه ای به همان رنگ و اغشته به همان بوی گنگ وهم انگيز می ايد. نشسته ام و می انديشم به اين فاصله. به اين زمان که گذشته است. انگار هشيار نيستم. انگار يک نيمه ام اينجا برای دقايقی چشمانش را باز می کند و فکر می کند که کاری می کند و دوباره می بنددشان. يک نيمه ی ديگر در جايی ديگر به انتظار خفته است. نيمه ای به ياد نشسته است. کداميک است اين که می نويسد... که با تو حرف می زند ... نمی دانم ايا بايد همه ی اين نيمه های سرگشته را با هم در يکجا، در يک زمان جمع کرد و همه را مجبور کرد در اين لحظه، در این آن زندگی کنند... زندگی؟ ...آن نيمه ای که با توست آيا هرگز به من باز خواهد گشت ... نمی دانم ... شايد تنها مرگ لحظه ی پيوستن همه ی عناصر از هم گسيخته ی يک "من" باشد ... خيلی چيزها هست که نمی دانم بايد فکر کنم: اين انتظار است، ياد است يا واقعيت؟ من هيچ نمی دانم... تو می دانی ؟

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت18:7توسط لیلا | |

گاهي فكر ميكنم همه اش يك خـواب بيشتر نيست. انگار در خواب،خواب مي بينم. در خشكي شناورم، مي وزم مانند باد. در اعماق دريا در كنار مرجان ها مي نشينم. در بقاياي يك ماهي مرده. در تموج سبز جلبكهايي كه بر آن صخره ي بزرگ روييده اند. عين يك دهليز طولاني ست با رديف درهايي كه جا به جا باز و بسته مي شوند و من را عبور مي دهند از زمان و مكان. بر مي گردم تا باز از همان در بگذرم و آنرا نمي بينم. از ديگري رد مي شوم. اتنهاي اين دهليز كجاست. ابتدايش كجاست. از دري ديگر مي گذرم.دريا و خشكي، شب و روز،آرامش و سرگشتــگـي،همه و همه در وراي اين درها به هم پيوسته اند دنبال چه مي گردم آخر؟ نه ابتدا و نه انتها. مي خواهم به سطح برسم،به بيداري، تلاشم اما نتيجه نمي دهد. هرچه بيشتر تقلا مي كنم بيشتر فرو مي روم در اين پيچ در پيچ. در اين فضاهاي گنگ و بي شكل. در طنين آشناي اين همه صدا. در گذر سايه وار همه ي اين چهره هاي آشناي مدفون در اعماق خاطره ها. در پيچ و خم كوچه هايي كه ازشان گذشته ام بي آنكه نامشان را بدانم. و تو. با اين چهره ي خالي. خالي. گاهي انگار همه اش يك خواب بد بيشتر نيست. دستم را دراز مي كنم تا لايه هاي ضخيم ابهام و سرگشتگي را كنار بزنم. بايد نشانه اي بيابم. نشانه اي كه مي رساندم به بيداري. بيدار خواهم شد آخر؟ نمي دانم. دستم را به سويت دراز مي كنم ،صدايت مي كنم. نمي شنوي؟!!!!!!!!

یادداشت 1 : . . تدریس تعطیل  تا . . . همیشه عاشق تدریس بوده ام !

یادداشت 2 : از اندوه خسته ام. از اشك. مي داني... دلم مي خواهد وقتي مي روم پياده روي و در گوشه اي از آسمان يك ابر خوشگل سفيد مي بينم كه هي با بازيگوشي برايم شكلك در مي آورد به جاي اينكه از حس زيباييش دردم بيايد و اشك در چشمانم جمع شود بخندم. ساده ، از ته دل بخندم.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت22:17توسط لیلا | |

حالا باز من هستم و نیستم. کنارت می نشینم ... گاه گاه نیستم اما ... جایی در گذشته ام... یا جایی در آینده ... در مرز سایه ها و رویاها ... و تردیدهای گذشته که به جامدیت یقین در می ایند ...تو دوباره پنهان می شوی ... و دوباره ... و دوباره ...
اما حتی پیش از آنکه من از این بازیگوشی ها که به دلبری های ساده دلانه ی دخترکی کوچک می ماند خسته شوم ... من که از قیل ها و قال ها خسته ام  ...این تویی که از خاطر می بری که برای چه پنهان شده ای ... چیزی یکجایی گم می شود انگار.
یا شاید این تویی که گم می شوی ... در رفت و آمد بین پنهانگاه های نه چندان دست نایافتنی ات.

پ . ن ۱ :

صبوری سخت است و فراموش کردن درد ناک است ولی درد ناکتر این است که ندانی صبوری کنی یا فراموش !

 پ . ن ۲:

فاصله ای نیست بین شنیدن و قضاوت کردن. . .

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت22:40توسط لیلا | |

زخم می‌خوریم، از آدم‌های کار و معاشرت‌های ناچار، از آدم‌های باید، از آدم‌های عزیز ِ نمی‌شود ازشان بُرید.

بعد فرار می‌کنیم. می‌خزیم توی غار، به لیسیدن زخم‌ها.  

عجیب بودنش کجاست؟ این که نشانی غار ما را همه‌ی آدم‌های کار و معاشرت، آدم‌های باید، آدم‌های عزیزِ نمی‌شود ازشان برید، دارند؛ به همان دلیل ساده که نمی‌شود ازشان برید.

اما آن‌ها که بایدی نیستند، یا اگر بایدی در داشتن‌شان داریم، یک‌سر از دوست داشتن است، از هوایی که اگر نباشند، نیست؛ نشانی از غار ما، خبری از حال ما ندارند.

از بس که نزدیک آن‌ها نقش بازی کردن را از یاد می‌بریم و می‌ترسیم از نشان دادن خود زخم‌خورده و رمیده‌مان. از بس که به آن‌ها می‌توانیم بگوییم نه و خیال‌مان راحت است که می‌فهمند و به دل نمی‌گیرند.

این می‌شود که از هر مرهمی و تسکینی، دوری می‌کنیم و هی خودمان را می‌گذاریم دم تیغ، از بس که "مجبور"یم.

...

حالا، اگر آدم زخم بردارد از آن‌که اگر نباشد هوایی برای نفس کشیدن هم نیست، نمی‌دانم حکم‌اش چیست.

آدم باید سر به بیابان بگذارد، شاید.

 

یادداشت: من تو را و بازیهایت را نمی فهمم و آنچه را که نیاز توست ... امنیت یک بستگی عاشقانه... که زنجیرهایش حلقه حلقه دورت پیچیده اند ... و من را می ترسانند ...
باز می گردم.به همین سادگی. آرام. دور.
من غوطه می خورم. دور از دستهای تو ... آزاد. سیال.

+نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت23:7توسط لیلا | |

حالا من دیگر آن ماهی سیاه کوچولو نیستم ... کوچولو نیستم و ناهمرنگ نیستم و ناهمزاد نیستم و با تو نیستم و بی تو نیستم .... هیچ چیز نیستم.
دیگر از تو زخم نمی خورم و از خودم زخم نمی خورم و هیچ چیز نمی تواند از خود بدرم کند ... حسته شاید ... بی حوصله و عاصی شاید. تلخ؟ حتما ... اما شوریده؟

و گاهی همه چیز و همه کس و همه جا در نظرم پوچ می آیند. من در گرداب بی حسی و بی عشقی و بی اعتنایی غوطه می خورم ...
و من چنگ می زنم و باز خودم را می کشم بالای آب. نفسی می کشم ... و باز رها می شوم!

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت21:57توسط لیلا | |

تکه پاره های من
که اینجا و آنجا ریخته اند


***

و یاد ... یاد ...
... یادها مرا دیوانه می کنند ...

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت5:50توسط لیلا | |

پیراهن پشمین صبر بر زخم های خاطره می پوشم

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت17:47توسط لیلا | |

تو پرواز می خواهی

و من اوج ارزوهایم بالندگی توست

نخ بادبادکم را به دستت می دهم

تا آرزوهایم را به خدا برسانی

...

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت7:33توسط لیلا | |

وقتی نباشد آن و نباشی از آندست که بودن ست؛ انگار ماندن ات بوی ناخوش نا می گیرد و پهلو به پهلوی نبودن و نیستی می ساید این لنگان رفتن. پشیمان ِ آمدن می شوی اگر نباشد این التجا به ناکجای آرزو بردن و آن ذره های آفتابی دیروزها...

 

پ . ن : آه عمیقی می کشم مثل بادی کلمات و خاطرات در من می وزند
گرد باد طوفان شنی در کویر.
. . .نمی توانم بگویم تنها آه عمیقی می کشم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت23:40توسط لیلا | |